تبلیغات
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

 




بیست و یکم اسفند 90 | نظرات ()

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

*********

امروز تولدمه...تولدم مبارک

 




پنجم مهر 90 | نظرات ()

باز شد پاییز و من اندر غم خود بیقرار

  بیقرار از فرط عشق و بیقرار از عشق یار   

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

   کم که نه هر روز کم کم می خوریم

 




دوم مهر 90 | نظرات ()

ببار باران! خستگی و عطش در نگاهم موج میزند! ببار...

نمیدانم با خود چه کرده ام! ببار که در گیرو دار زندگی دست و پا میزنم!

چه کنم که برای شبانه های این بانو شانه ای نیست....

بیشتر از تو خسته ام باران ببار...

دوست دارم زیر باران تمام تنم بوی سادگی بگیرد...

 




سی ام شهریور 90 | نظرات ()

کفش هایت بوی رفتن می دهند

 

چه اصراری به اسارت

 

چه اصراری به صبوری

 

چه اصراری به دلم

 




بیست و یکم مرداد 90 | نظرات ()

فرشته را دیدم...

حسش کردم...

با تمام وجودم....

همیشه فکر میکردم فرشته ها فقط در آسمان پرواز میکنند

اما فهمیدم زمین هم گاهی جای فرشته هاست

کاش میتوانست برای همیشه کنارم بماند

 




بیستم تیر 90 | نظرات ()

مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم

مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا بی قرارم

و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم

بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق

بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش

 




بیست و ششم خرداد 90 | نظرات ()

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 




سوم فروردین 90 | نظرات ()

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت


گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 

 

                           




سیزدهم اسفند 89 | نظرات ()

مهربانم ، ای خوب

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

 

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

 

تک و تنها به تو می اندیشد

 

مهربانم ، ای خوب

 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

 

به رهت دوخته،بر در مانده

 

و شب و روز دعایش این است:

 

زیر این سقف بلند،هرکجایی هستی،به سلامت باشی

 

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد

 

 




سیزدهم بهمن 89 | نظرات ()

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهائیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

 




بیست و ششم دی 89 | نظرات ()

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 تا دوست را به یاری نخوانیم

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

 طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

 در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

 "تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

 و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

 

دکتر شریعتی

 




بیستم دی 89 | نظرات ()

عاقبت باید گذشت از تب دلبستگی

 

عاقبت باید گذاشت عشق را بر خستگی

 

عاقبت باید نشست رو به دریای غروب

 

عاقبت باید شکست قصه وابستگی

 

 




سی ام آذر 89 | نظرات ()

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن,
و نه متانت دوست داشته نشدن
با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند....!!! ؟




بیست و نهم آذر 89 | نظرات ()

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود  

ولی افسوس که به جای افکارش  

زخمهای تنش را نشانمان دادند  

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.  

(دکتر علی شریعتی)

 




بیست و سوم آذر 89 | نظرات ()